تبليغاتX
بزرگترین گناه من باور عشق بود
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد *** طلب عشق از هر بی سروپایی نکنیم

درخت

چه نامادرانه

         چه ساده

پاره تنهش را بدست

             وسوسه زودگذر باد می سپارد

وباد

چه بی رحم

             چه بی خیال

                          چه زود

کوچکی دستان او را

            در پهنای زمین گم می کند

 و پای من

      چه بی رحم تر

               تمنای ماندن او را

به زیر خود بزرگ بینی اش

                            خرد می کند....

+ نوشته شده در  ساعت 8:52  توسط بیگناهترین گنهکار | 

جواب آیدا خانم :::

 

سلام دوست خوبم ایمیلتو نداشتم که جوابتو بدم اینجوری می دم اومیدوارم بتونم کاری که خواسته بودی را انجام داده باشم

ابتدا باید ببخشی که خیلی دیر دارم جواب میدم

اره من با تو موافقم هیچ کس ارزش این همه دوست داشتن و از خود گذشتگی را نداره آدم ها با هم تفاوت دارن شاید این یکی از دلایل نزدیکی دو نفر به همه که دیگری را مکمل و نمیه گم شده خودش بدونه...

اما یه سوال فرض کن اون شخصی که فکر میکردی نیمه ای گم شده ای باشه که دنبالش بودی و تمام امید وزندگیتو به پاش ریخته باشی فقط در حد همون فکره و دروغی بیش نبوده دروغی شیرین که با اینکه میدونستی دروغه باز هم باورش کردی باز حرفی از تنفر نمی زدی .... ؟؟؟ چی برات مونده جز تنفر !!!؟ 

اما...

چیزی که بر پایه دروغ بنا بشه زیاد دوام نداره زود فرو میریزه از همه بدتر این وسط همه چیز فقط وفقط رو خودت خراب بشه... تک و تنها . . . وسط دنیایی از دروغ و ریا ...

شاید بعدش چیزی برات جر تنفر نمونه... تنفر از خودت که دروغهایی را باور کردی که میدونستی دروغ هستن...

میگی خیلی بلاها سرت اورده اما هنوز دوستش داری ... ببخش که رک میگم اما هیچ پسری هم لیاقت این همه دوست داشتنو نداره... آدمی که یک بار به خودش اجازه بده به کسی که این همه دوستش داره بدی کنه ... مطمئن باش تکرار این عمل براش از دفعه اول خیلی ساده تره....پس مواظب باش که یک اشتباه را دو بار تکرار نکنی .... همیشه سعی کن 2بار بهش فکر کنی اول با دل بعد با عقل. . .

آدم اگه عشقشو از دست بده دیگه چیزی براش نمیمونه جز غرورش ... آیا حاضری غرورتو بشکنی که شاید عشق رفته برگرده؟

حاضری 2باره عاشق کسی بشی که یک بار تورو شکسته که خودش نشکنه؟

فکر نکن میخوام منصرفت کنم ...نه... اون بالا خدایی هست ... عشق مقدسه ...

 و به آدم قدرت میده قدرتی که آسمانیه .. .

فقط مواظب باش ...

اما این دفعه . . .

با چشم دل نبین ...

با گوش دل نشنو...

با دل باور نکن...

دل دروغ را دوست داره . . .

اگه با دلت کسی را دوست داشتی زیاد جدی نگیر ، چون کار دل دوست داشتنه درست مثل چشم که کارش دیدنه . . .

ولی اگه کسی را با عقلت دوست داشتی . . . بدون داری چیزی راتجربه میکنی که اسمش عشقه واقعیه . . .

+ نوشته شده در  ساعت 3:7  توسط بیگناهترین گنهکار | 
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریی ات را بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشانه مانده ام

چه بسیار است دو رویی ها ...فراموش کردن ها...وگسستن ها

ومن در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاجزانه مانده ام. . .  

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:56  توسط بیگناهترین گنهکار | 

فراموشی را بستاییم

زیرا که یادما را پس از مرگ

نزدیک ترین دوست زنده نگاه می دارد

فراموشی را با دردناک ترین نفرین ها

 

بیامیزیم

 

زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند

کتابهایی را که خوانده فراموش می کند

ورنگ مهربان نگاه یک رهگذر را

آن را هم فراموش میکند . . .

+ نوشته شده در  ساعت 1:8  توسط بیگناهترین گنهکار | 

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم

ودیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه برگهایم رفتند وسربرگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید

وحکم آمد از جنس چشم سیاهش

زندگی

حکم پایین من بود و

                                باختم

+ نوشته شده در  ساعت 3:8  توسط بیگناهترین گنهکار | 
عشقت را هرگز بازگو نکن!

عشقی که هرگز به زبان نیاید

مثل نسیم ملایم ساکت ونامرئی  می گذرد

     و همه چیز را بر سر راه خود

                                               تکان میدهد

من عشقم را به زبان آوردم

                                     و قلبم را برای او گشودم

                                                                      سرد ولرزان با سکوتی مرگبار....

                                                                                                    و او رفت.....

بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد

                                           ساکت و نامرئی.مثل باد

                                                                         و او . ... عشق این مسافر را پذیرفت

                                                                        نه........... هرگز عشقت را بازگو نکن!

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:54  توسط بیگناهترین گنهکار | 
سلام مطلب زیر را یکی از دوستان برام میل کرده که نخواسته بود خودشو معرفی کنه .... فقط گفته بود اینو بزارم اینجا ... به روی دو دیده ( حتما بخونینش فوق العاده زیباست)

 

=====================

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی .نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد بدو بیره گفت، خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد.جیغ زد و جارو جنجال را انداخت ، خدا سکوت کرد.به پروپای فرشته وانسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده را دور انداخت ، خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت :" عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بدوبیراه و جارو جنجال از دست دادی ،تنها یک روز دیگر باقیست.بیا ولااقل این یک روز را زندگی کن "

لابلای هق هقش گفت : اما یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !؟

خدا گفت : " آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم بکارش نمی آید "  و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد..

قدری ایستاد.... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد  زندگی را بر سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید، زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، میتواند بال بزند، میتواند پای روی خورشید بگذارد، میتواند ....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد وبرای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد وتمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:26  توسط بیگناهترین گنهکار | 
خدا وصيت منو گوش بده نامه ام را تا آخر بخون
شايد ديگه من نباشم مواظب عشقم بمون
ميسپارمش بهت ميرم تمام تارو پودمو
يه وقت  نياد برنجونيش كسل كني وجودمو
خدا يه وقت كسي نياد  به قصد قلب ساد اش
كسي نياد تو زندگيش بشينه زير سايشو بهش بگه دوسش داره
خيلي بده زمونه

قراره همدم   گريه بي صدا بشم
تو كوچه هاي بي كسي نيستيو پرسه ميزنم
 اي آدم ها نگاه كنيد غريب شهرتون منم
يادش بخير منو تو بوديم و يه  قلب پاكو بي غرور
حالا چي شد عوض شدي دلت كجاست سنگ صبور

 خدا شايد اين عشقي كه من ميگم را   تو نشناسي
نزديكترم اونه خيلي دوسش دارم
راستي يادم نره بهت بگم عزيزترينم هم همونه
خودم مهم نيست اما اون نزار تنها بمونه
حالا كه ديگه مجبورم برم   بزار به ياد همون روزا دعات كنم
تو که  دعات گرفت
خدا صبرم بده


خدا مواظب عشقم بمون
خداحافظ
 
 

+ نوشته شده در  ساعت 1:29  توسط بیگناهترین گنهکار | 

 من با گریه هام میگفتم واسه جدایی زوده

تو با خنده هات میگفتی بین ما هیچی نبوده

همه روزهای خوبو خیلی آسون پس گرفتی

من پیش چشمات شکستم

اما تو هیچی نگفتی

 من گلایه ای ندارم

همه چیزوو خوب میدونم

حتی اگه بگی برگرد من کنارت نمیمونم

تو که تقصیری نداری سادگی از دل من بود

فکر دوست داشتنت انگار یه خیال قدقن بود

نه به فکر انتقامم

نه به فکر راه چاره

سهم من از تو و عشقت یه نگاهه بی قراره

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:53  توسط بیگناهترین گنهکار | 
 

یک سال گذشت.

الان کجایی!؟

بهترین بهترینت کیست ؟!

سال دیگه کی خواهد بود ؟!

این بازی تا کی ادامه داره

تاکی میخوای بازی کنی

تاکی میخوای بازی بدی

تاکی میخوای بازنده بازی خودت باشی!؟

منم یه قول بهت میدم

یه روز فراموشت کنم

قلبمو سنگیش بکنم

عشقتو خاکستر کنم

اگه یه روز خواستی گلم کسی را نفرینش کنی

بگو مثل من بشه زجر جدایی بکشه

 

ولنتاین مبارک

از طرف کسی که یک سال پیش همچین روزی اونو بهترین بهترینت خواندی

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:28  توسط بیگناهترین گنهکار | 

ازش پرسیدم

 چون دوستم داری ... بهم نیاز داری

یا چون بهم نیاز درای ..... دوستم داری ؟؟؟

خندید و گفت جمله قشنگیه ... ولی هیچ وقت به این جمله قشنگ جواب نداد .

اما اگه یه روزی این سوالو از من بپرسه

بهش میگم :

 

چون دوستش دارم بی نیازترین آدم روی زمینم

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:33  توسط بیگناهترین گنهکار | 

ارزوی من این است درسپیده ای شفاف دردلت شوم مهمان

یک سپیده بی انصاف  ارزوی من این است

 توی عصر ارزوی من این است که تو مال من باشی غیر ممکن ممکن تو محال من باشی ارزوی من این است

بادو بال جادویی روی چشم تو باشم مثل نور لیمویی

 

 

 

نویسنده : سمیه

+ نوشته شده در  ساعت 15:16  توسط | 

هر كي ميومد تو زندگيم مبردمش تا آسمون

امروز ميشد رفيق راه فردا واسم بلاي جون

الان ميفهمم كه نميشه قلب عاشق را به دست هر كسي سپرد

نمي دونم بعد ميره وميگه  قلبت چوب سادگيشو خورد

هر چي كه  به سرم اومد تقصير هيچ كسي نبود

هر چي كه بود غير از خودم تو قصه هام كسي نبود

هيچ كسي عاشقم نشد هيچكي سراغم نيومد

جواب كار خودمه هرچي بلا به سرم اومد

تقصير هيچ كسي نبود

باشه هر چي كه بود به پاي من

فقط تو بعد از اين نياي به غروب لحظه هاي من

رفاقتت مال خودت

منت نزار رو سر من

اين قصه ها تموم شده ديگه نياي دورو ور من

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:13  توسط بیگناهترین گنهکار | 
كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
كاش بودي تا براي فلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود
كاش بودي تا لبان  سرد من قصه كوي غصه و غم ها نبود
كاش بودي تا نگاه  خسته ام اينچنين پر سوزو سرمانبود
كاش بودي تا زمستان دلم بي خبر از موج و از دريانبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام اينچنين غمناك و ناراحت نبود
كاش مي شد قلب ، وسعت مي گرفت
پروانه عشق با شمع الفت ميگرفت
كاش مي شد در پس احساسات خنده ها از اشك سبقت مي گرفت 

+ نوشته شده در  ساعت 17:0  توسط بیگناهترین گنهکار | 

بهش گفتم دوستش دارم .

بهش گفتم همیشه تو رویاهام باهام بوده.

گفت : منم برای خودم رویایی داشتم

حرفی نداشتم بزنی . آخه دوستش داشتم

دیشب تا صبح بیدار بودم .آخه دوستش داشتم.فکر کردم یه نفر باید از عشق گذشتگی کنه. به خاطرش از عشقش گذشتم.

خدایا " ... و تو خوب میدانی سخاوتمند تر از آن هستم که دل داده ام را باز ستانم . . . و من میترسم از روزی که نیمه های شب صدای هق هق فرو خورده اش را از پشت پنجره ام بنوشم. . . "

و اما عشق من تنها جرعه ای نوشیدمت و هنوز مستم . . . وای از گرمی نوش سرمستم چنین...

تو مستم کن به بوسه ای ... من از جامت به جرعه ای کفایتم . . .

آخر بهش گفتم دوستش دارم .........

اما سپردمش دست خدا و رویاهایش ..... و زیر لب آروم برای خودم زمزمه کردم .......

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش  

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:38  توسط بیگناهترین گنهکار | 

سلام

دوستان عزيز

اولا از همتون پوزش ميخوام كه همیشه بی خبر اپ میکنم

در ثاني ميخوام ازاون عزيزي که با نام " م " واسه من نظرات خصوصي ميزاره تشكر كنم

وبگم دوست عزيز من هر چقدر هم بدي ديده باشم هر چقدر هم بي انصافي ديده باشم

اما هر چي باشه براي عشقي كه روزي تمام وجودمو گرفته بود احترام قائلم با اینکه الان جای اون عشقو حسی گرفته که شماها به اسم نفرت اونومیشناسین

شايد تو مطالبم از نفرت و كينه زياد حرف زده باشم اما اره اينم حقيقتيه كه نميخوام پنهونش كنم

 

قبل از این ماجرا همه برای من خوب بودن تا بدیشون به من ثابت بشه اما الان میگم  همه بد هستن تا خوب بودنشون ثابت بشه

الانم كه نميخوام باشه فقط براي غرور خرد شدم نيست

براي آبروي رفتم نيست

براي روزهاي تلف شدم  نيست

برای دل شکستم هم نیست

فقط براي اینه که از من خواسته  كه  نباشم همونجوری که برای عشقمون دلیلی نداشتیم

برای جداییمون هم چرای منو بی جواب گذاشت

من ادم خوشبینی هستم حتی تو بدترین شراط

 اون هنوز با منه حتی اگه نباشه  

با همه نفرتي كه نسبت بهش دارم . . . دوستش هم دارم . . .

اره من هنوز اونم دارم تو روياهام

فقط روياهاي شيرين

با اينكه نسبت به خاطرات تلخم خيلي كم و ناچيز هستن اما . . . اینقدر کم که گاهی نسبت به واقعی بودنشون شک میکنم که نکنه انها هم زاده ذهن منه.

تو روياهام تو خاطراتم

ديگه كسي نيست كه بخواد خوردم كنه

تحقيرم كنه

بازيم بده

و مجبور باشم رفتار سردشو تحمل كنم

بلكه اوني هست كه من ميخام

با اينكه به نظرت خنده دار باشه

اما بزار يه چيزه خنده دار تر بهت بگم

تا حالا شده بمونه داغی تو قلب خسته ات اما جز اون نباشه واسه دل شکسته ات

پس نگو میفهمی درد دلم را این بار نگو که میفهمی چون من تا چوبه دار هم میرفتم

اما . . .    

 

باور کن که داشتن يه دوست خيالي كه واقعا دوست باشه بهتر از داشتن دوستيه كه خيال ميكني دوست واقعيته . . .

گفته بودی چرا همه نوشته هات از ساعت ۱۲ شب به بعد اپ میشن جواب این سوالتو هم میدم اما الان نه

حرفهات قشنگه اما

اینا که میگی همه دروغه تو دل من جا نمیشه !!!!

تا حالا شده بخوای از عشق کسی بخندی  روت هم نشه که یک بار بخوای خالی ببندی

دردهای من همیناست گفتن نداره حرف راست

بگم میرم جهنم . . .

نگم حسابم با خداست

پس به جهنم . . .

 

به عنوان یه دوست فقط اینو از من قبول کن  دوستی که تو میشناسیش اما من تو رو فقط با همون " م " میشناسم یا بازی نکن یا اگه بازی میکنی خوب بازی کن حتی اگه بدونی بازنده ای

گاهی بازنده بودن از برنده بودن شیرین تره پس لذت بازي را ببر بدون در نظر گرفتن نتيجه كه هرچي باشه تو برنده باشي 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:46  توسط بیگناهترین گنهکار | 

 من او را رها کردم

  تا او خود را دریابد

  و چقدر سخت است

عزیزترینت را رها کنی

  اما من آنقدر او را دوست دارم

  که او را رها می خواهم برای همیشه

رها از تمامی بندها و زنجیرها

 هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نیود

  چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او

   برای او بندی نساختم

   اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها بودم !

+ نوشته شده در  ساعت 3:9  توسط بیگناهترین گنهکار | 

خیلی بد شد که اینجوری داری اینو متوجه میشی                

دلم به حالت سوخت

من به قولی که داد بودم عمل کردم

 شدم یکی مثل خودت

کاشکی فرصتی بود که این حرف هارو از زبون خودم و به شکل دیگه میشنیدی

اما بازم دوست دارم دلیلشو بدونی

دوست ندارم مثل من بی دلیل قربانی باشی

شاید اینجوری بهتر باشه شاید اینجا برای مدتی حرفهام موندگار بشه

شاید به سرنوشت خاطراتم مبدل نشه

شاید فراموش نشه

شاید به سرنوشت من دچار نشن

با اینکه میدونم میشه

بودنم فقط یه بهانه بود

اگر هم میخواستی نمی تونسنی چون . . . 

یادته میگفتی که تو یه بیماری . . . یه بیمار روانی

یادته چه دعایی برات کردم

گفتم خدا بیماریتو شفا بده تو هم از خدا خواستی که یه عقلی به من بده

خوب خدا عقلو به من داد همین امشب داد

امیدوار بیماری تو هم خوب بشه

یادته تو یک سال فقط میگفتی دوست داری که من ازت متنفر!!! بشم

اما نشدم  چون نخواستم

الان تو یک هفته شدم  چون اراده تو برای تنفر از عشق من بیشتر بود

دنیا مسخره ای نه !!!

هرکسی  یه جوری به خواستش میرسه

جریان اون 2 تا یادته

تو گفتی 2 تا من گفتم همیشه و تا ابد !!!

2 تا که زودی تموم شد

جالبیش میدونی چیه !؟

من ارزوم این بود که همیشه و تا ابد عاشق بمونم  و تو میخواستی که من متنفر بشم

خدا هر 2 را به آرزوهامون رسوند

من موندم همیشه و تا ابد اما نه عاشق بلکه متنفر !!!!!

اینجوری هم تو به خواستت رسیدی هم من . . .

درسته عادلانه نیست  اما من تو این مدت یاد گرفتم هیچ چیز عشق تو عادلانه نبود چون صداقتی بین حرف و رفتارت نبود

خدا عقل را به من داد

خیلی زود برای من دیر شد

اما تو چی . . .

همیشه فکر میکردم آدم عاشق را میشه از چشماش شناخت

اما الان فهمیدم عشق باید تو قلب باشه نه تو چشم و نگاه . . .

شدم عاشقی که تا ابد متنفره

فکر نمیکردم که تنفر هم شیرین باشه

گلم برآورده شدن آرزوت مبارکت باشه . . .

+ نوشته شده در  ساعت 3:27  توسط بیگناهترین گنهکار | 

تو دادگاه دلم حکم اعدام را میدم به عاشقی

حکم اعدام کمه تورو زندون میکنم

تورا زندون میکنم توی جهنم خدا

که بسوزی هر نفس

که بسوزی تا ابد . . .  که بسوزی تا ابد

تورا حبست میکنم  توی بیابون خدا

که خدا هم به تو رحمی نکنه  . . . .

 به درک  .

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:54  توسط بیگناهترین گنهکار | 
تمام آرزوهای خود را ورق می زنم

و در کمینگاه امید

به ابهام یخ بسته ای مبدل شده ام !!

به کدامین گناه هنوز هم باید

فریادهای عصیان مرا 

 این چنین

زوزه  کنند !؟

+ نوشته شده در  ساعت 1:1  توسط بیگناهترین گنهکار | 
ای کاش ! که باز آیی و دیوانه بینی

از دست غمت . سینه ویرانی ببینی

رفتی وشدم همدم تنهایی و غم

بازا که مرا از همه بیگانه بینی

بی تو نازم . هستی ام هم چو شبی تار گذشت

با تو تا چشم زدوم . فرصت دیدار گذشت

سوت وکور و سیهی بود . . . و تو بودی چو چراغ

حیف و صد آّه  !!! که آن  خوفته بیدار گذشت

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:58  توسط بیگناهترین گنهکار | 

با رفتن تو دلم غریبانه گریست

با رفتنت این چشم چه مستانه گریست

با رفتن تو دل از دستم رفت چنان

شمعی که به روی گل و پروانه گریست

با رفتن تو رفت همه هستی من !!

بر حال بدم نرگس دیوانه گریست

چشمم که دگر بهانه ای دائم داشت

آن روز به خاطرت صمیمانه گریست